تنهاکاری که کردم پس از بازگشتن از تهران نامه های عبدالله را با مراقبت بیشتری نگهداری می کردم . خاطرات با او را مرور می کردم و در درونم کینه از رژیم پهلوی را در سینه نهادینه می کردم . مثل اینکه خدا می خواست ازاین طریق دو اتفاق در وجودم بیفتد .یکی عشق و علاقه به روحانیت و حضور در حوزه علمیه و نشستن پای درس علوم دینی؛ ودوم حضور در مبارزه علیه رژیم منفور پهلوی .
مدتها نامۀدوست می رسید و من سیراب ازمحبت او . خدای را شاکر بودم واین را ازتوجهات امام رضا ع به خودم می دانستم .
چون مادرم می گفت من پسردار نمی شدم در آخرین سفری که به زیارت شاه خراسان رفتیم تورا از امام رضا ع گرفتیم .
مدتی گذشت که متوجه شدم نامه نگاری هایم بی جواب می ماند .باخود گفتم حتما عبدالله ازدواج کرده ودیگر فرصت نمی کند با من تماس داشته باشد . شاید هم خسته شده ودیگر حوصله نامه نگاری نداردآخر آن زمان که ایمیل و ابزار ارتباطی مدرن نبود .هنوز انقلاب نشده بود .تلفن هم اگر کسی داشت باید می رفتیم مخابرا ت،توی صف می نشستیم تا نوبتمان شود . حرفی نداشتم اماعبدالله شماره تلفن نداشت .
.jpg)
آيتالله حائري شيرازي:
«نخستين بار كه از زندان رها شده بود، به نظرم پيري جوان و خردسالي سالخورده آمد. همه را شناخته بود تا توانست راه خود را بشناسد و آنچه را كه در كلاس نديده بود، به تجربه يافته بود.
علم و عمل، زمينهي خودسازي عميقي را در او به وجود آورد و جهاد با نفس را در عمق مبارزات و مجاهدات خود به كار گرفت و به همين دليل، بر تمامي امتحانات زندگي كه هيچ كس لحظهاي در آن فاتح نيست، روز به روز موفقتر و پختهتر درميآمد.
وحشت از او رفته بود و آرامش سالها در او منزل كرده بود. در سختترين آتشها با توكل به خداوند، جداً آرام بود و آرامشبخش.»
.jpg)
اعوذبالله السميع العليم من الشيطان اللعين الرجيم. بسماللهالرحمن الرحيم. الحمدلله رب العالمين. ثم الصلاه و السلام علي سيدنا و نبينا و طبيب نفوسنا ابي القاسم محمد (صليالله عليه و آله) و علي اهل بيته اطيبين الطاهرين سيما ولي العصر و الحجه الثاني عشر روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه.
البه از برادر عزيز و بزرگوارمان شهيد حجتالاسلام والمسلمين آقاي ميثمي صحبت كردن براي كسي مثل بنده كه توفيق شاگردي ايشان را داشتم و شايد هم خيلي شاگرد خوبي براي ايشان نبودم. با توجه به آموزشهايي كه ايشان داشت، كار سختي است. به دليل اينكه يكي از خصوصيات ويژه ايشان اين بود كه آنچه را آموزش ميداد و بيان ميكرد، چيزي بود كه خود در مرحله اول به آن عمل كرده و اهل عمل به آن بود. و اگر چيزي را عمل نكرده بود و خود عمل نميكرد، به آن نميپرداخت و وارد آن بحث نميشد.
درسال1349ش مشرف به زیارت مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه ع شدم .نوجوانی بودم علاقه مند به ولایت ومعتقد به حضور سه وقت در نمازجماعت.
نماز مغرب و عشاءدر صحن انقلاب(اسماعیل طلا)به امامت مرحوم آیه الله میلانی برگزار می شد ،من هم توفیق حضور داشتم .
روز چهارشنبه پس از مدرسه به مسجد جامع رفتم ، مکبر بودم ، اذان گفتم ودر کنار امام جماعت مرحوم حجه الاسلام پیشوایی ایستادم ومثل همیشه نمازگزاران را در یک نماز هماهنگ همراهی کردم .بلافاصله به خانه برگشتم . به محض ورود به خانه خواهرم گفت :مژدگانی باید بدهی . متعجب بودم چه چیزی می خواهد به من بدهد . قدری سربه سرم گذاشت و بالاخره گفت: نامه ای برایت رسیده است حدس بزن از کیست ؟بدون معطلی گفتم میثمی ! خندید ونامۀ دربسته ای که امانت دارانه درب آن باز نشده بود به دستم داد.

